تبليغاتX
گوالالامبا
رفتم و شد پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 10:6
من به ديدار خدا رفتم و شد


با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ

همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوي ادکلني گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غاليه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالين" را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني

گفتم اي مايه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين

سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد

"
لن تراني" نشنيدم ز خداوند چو او

"
ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟

من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد

فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون

پير من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو

تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد
نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |

معما یکشنبه هشتم آذر 1388 13:31
سلام

ایده این قسمت از داستان رو از جایی قرض گرفتم ولی موضوع جالبه

آقا موشه یه معما واسه قوالالامبا طرح کرده و گفته تا جوابش رو پیدا نکنه از غذا خبری نیست!! معما به نظر آسونه ولی قوالالامبا نمی تونه جواب بده!! واسه همین دوره افتاده و داره از اهالی گوالالامبا کمک می گیره و معما رو از همه می پرسه.

حتماْ می خواهید معما رو بدونید

سوال اینه : دو تا ریل راه آهن داریم به موازات هم . یکی از ریل ها مسیر اصلیه و دیگری مسیر فرعی که متروکه است. از طریق یک مسیر انحرافی مسیر اصلی به مسیر فرعی راه پیدا می کنه که لکوموتیو ران حق انتخاب داره.

روی ریل اصلی بعد از مسیر انحرافی ۹ تا بچه دارند بازی می کنند و به موازات آنها روی ریل فرعی تنها یک بچه به تنهایی مشغول بازی کردنه. حالا اگه شما لکوموتیو ران باشید و از دور این صحنه رو می بینید چیکار می کنید؟ بچه ها به علائم و بوق قطار هیچ اعتنایی ندارند و شما فقط و فقط باید یا مسیر اصلی رو ادامه بدید یا قطار رو به مسیر فرعی منحرف کنید.

جوابتون چیه ؟

قوالالامبا این معما رو برای خیلی ها طرح کرد اکثراْ قطار رو به مسیر فرعی هدایت می کردند چون اعتقاد داشتند اینجوری تعداد کمتری آسیب می بینند.  ولی  به نظر قوالالامبا این کمی عجیب بود!!

قوالالامبا از خودش می پرسید :

اونی که تنها بازی می کنه کار درستری انجام داده یا اینها که روی خط اصلی دارند بازی می کنند؟

چرا اونی که کار درستتر رو انجام داده باید آسیب ببینه؟ واسه اینکه با گروه نیست؟

یعنی اگه کسی با گروه باشه و کار غلط انجام بده نسبت به کسی که تنها است و کار درست رو انجام می ده ضرر کمتری می بینه ؟

جزو کدوم دسته از بچه ها باشیم بهتره ؟

اصلاْ چرا باید بازی کنیم؟؟

از اینجور سوالات پر شده بود تو سرش. راستش رو بخواهید قوالالامبا از دیدگاه بچه ها به مساله نگاه می کرد و اکثراْ از دید لکوموتیو ران!!

نکته جالب :  در خصوص گروههای سیاسی و برخورد نظام با جریانات سیاسی هم می شه این معما رو طرح کرد. من جوابش رو نمی دونم

حتی نمی دونم دلم می خواست جای بچه ها باشم یا لکوموتیو ران!!!

نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |

سه شنبه نوزدهم آبان 1388 10:23
قوالالامبا سرش رو انداخته بود پایین بدون هدف داشت راه می رفت کلاْ تو خودش بود!!

از خودش می پرسید یعنی این گوالالامبا چند قدمه؟!!!

از اولش همین قدر بوده یا بعدا این قدر شده؟!!!

سرش رو بلند کرد و یه نگاه به آسمون انداخت و گفت آسمون از اولش اون بالا بوده ؟!!!

همینطوری سوالهای مختلف بود که تو ذهنش بالا پایین می شد. از روی یک شاخه کوچیک رد شد و صدای شکستن شاخه افکارش رو پاره کرد نگاهی به شاخه شکسته کرد و گفت حتما سرنوشت تو هم این بوده که من بشکنمت!!!!!

دلش می خواست شاخه باهاش حرف بزنه نشست و زل زد به شاخه و گفت شاید اگه نمی شکستمت باهام قهر نمی کردی!! ولی من که عمدا این کار رو نکردم!! حواسم به گوالالامبا بود و آسمون و زمین !! اصلا تقصیر خودت بود !!! تو که حواست بود من دارم از اینجا رد می شم تو که خودت می دونی اینقدر ضعیفی چرا تکون نمی خوری ؟؟؟

حتی به من آسیب هم رسوندی!!! اگه تو اینجا نمی نشستی اگه از سر راهم کنار می رفتی الان نه تو شکسته بودی نه من آسیب دیده بودم!!! شاید هم خودت دوست داشتی که بشکنی ؟!!

آره جوابش همینه !! هر کسی که تکون نمی خوره تا بشکنه حتما دوست داره که بشکنه حقش هم بیشتر از این نیست!!!!

قوالالامبا داشت یه بند حرف می زد و شکستن شاخه رو تفسیر می کرد که شاخه زیر لب گفت :

آره شاید من دوست داشتم شکسته بشم. شاید هم شکسته شدن من اصلا مهم نباشه!!!

من که از اول اینجا بودم همین جا هم می مونم چه سالم چه شکسته !!

این تو هستی که از یه جایی اومدی و از اینجا خواهی رفت !!

 معلوم نیست از کجا اومدی! برای چی اومدی ! من رو شکستی! از اینجا هم آخرش می ری !!

چیزی که همیشه اینجا بوده و خواهد بود من هستم پس برو!!!

قوالالامبا هرگز صدای شاخه رو نشنید و همیشه با خودش در مورد این موضوع بحث میکرد که چرا شاخه باید بشینه که شکسته بشه !!!

نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |

مراقب باشید!!! یکشنبه دهم آبان 1388 8:51
سلام

همیشه مراقب باشید مخصوصا مراقب یاد دوستاتون.  بعضی وقتها به یادشون هستی ولی اونها نمی دونن و جالبتر اینه که همون موقع اونها هم به یاد تو هستند و تو نمی دونی!!!

بگذریم

قوالالامبا داشت با سرعت تمام تو جنگل می دوید. آقا موشه طبق معمول فرستاده بودش دنبال کارهای بی خودی که مثلاْ اذیت کرده باشه. این قوالالامبا هم که هرچی آقا موشه می گه قبول می کنه من موندم قوالالامبا که این همه سوال تو ذهنش وول می خوره چرا یکبار در مورد کارهای آقا موشه سوال نمی پرسه!!!

قوالالامبا که همین طوری داشت با سرعت می دوید از کنار یک تیکه سنگ گرد که در حال قل خوردن بود گذشت همین طوری که سرش رو برگردوند ببینه این سنگه چرا داره سر خود قل می خوره وای چشمتون روز بد نبینه محکم خورد به تنه یک درخت و تا اومد بفهمه که چی شده سنگ قل قلی هم از پشت خورد بهش و قوالالامبا بین درخت و سنگ له شده و مثل اعلامیه چسبید به درخت!!

دنیا داشت دور سرش می چرخید کلی سوال که بعضی هاشون بجای علامت سوال علامت تعجب داشتند و بعضی ها شون هم جای کلمه هاشون جابجا شده بود دور سرش می چرخیدن!!

قوالالامبا ولو شد رو زمین و چند ثانیه بعد شروع کرد به آه و ناله کردن !! آخ! وای ! این درخته اینجا چکار میکنه؟!! این سنگ رو کی قل داده ؟ من چرا حواسم به درخت نبود ؟ درخت چرا وایساده بود؟ و کل غر غر کرد.

کم کم که حالش جا می اومد سوالهاش هم جدی تر می شد!!

من باید مواظب سنگ می بودم یا درخت؟؟

مگه من می تونم هم جلومو ببینم هم پشتمو ؟

من چرا داشتم می دویدم؟

اگه اونها هم مثل من در حال دویدن بودن با همون سرعت من بازهم بهم می خوردیم؟

اصلاْ چرا باید سرعتامون فرق کنه ؟ چرا باید یکی از یکی دیگه رد بشه ؟

چرا باید یکی عقب باشه یکی جلو که اگه یکی وایساد اون یکی بخوره بهش؟

آخرش هم بدون اینکه جوابی پیدا کنه دستش رو گرفت به سرش و رفت به سمت ته جنگل تا به درختی که آقا موشه گفته بود سر بزنه که مطمئن بشه درخت از جاش تکون نخورده!!!!!!

دو روز بعد جواب سوالهاش رو تو کتاب پینوکیو پیدا کرد:

وقتی داری حرکت می کنی اگه دیدی چیزی حرکت نمی کنه تا وقتی بهش نرسیدی مواظبش باشد و اگه دیدی داره حرکت می کنه از وقتی ازش رد شدی مواظبش باش!!!

حالا اون دوستایی که یاد دوستاشون هستند بدون اینکه دوستاشون بدونند شاید فهمیده باشند که باید مثل دوستشون حرکت کنند سرعتشون از دوستشون کمتر یا بیشتر نباشه که خدای نکرده اگه یکی ایستاد اون یکی از پشت بخوره بهش.

نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |

خوشی ها سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 6:38
سلام

قوالالامبا افتاده بود وسط خوشی!!! از خوشحالی تو پوست خودش جا نمی شد. دوست داشت داد بزنه تا همه عالم بفهمند که اون خوشحاله. احساس خیلی خوب بود همه جا زیبا بود حتی قیافه اخمو و خواب آلود اطرافیان به نظرش جالب و خنده دار بودن.

به همه سلام می کرد . با صدای بلند و با لبخند بعضی ها جوابش رو می دادند و بعضی ها هم با تعجب بهش نگاه می کردند. جواب سلام ها براش انرژی بود و بقیه براش جالب به هر حال روز خوبی رو داشت شروع می کرد.

از کنار درختی رد شد بلند گفت سلام صبح بخیر!!

درخت گفت : سلام؟ صبح به خیر؟

لحن سوالی درخت برای مار کوچولو قصه ما عجیب بود!! نه جواب بود که انرژی بگیره نه اینکه مثل بقیه

چند قدمی از درخت رد شده بود برگشت و بهش گفت چرا با لحن سوالی جوابمو دادی؟

درخت گفت ؟ جواب دادم؟ من سوال کردم.

قوالالامبا که تعجبش بیشتر شده بود گفت سوال؟ چی پرسیدی؟

درخت گفت : آره پرسیدم چرا اینقدر خوشحالی ؟!!!

قوالالامبا با خودش فکر کرد چرا خوشحالم؟

چرا ؟!!!

همین طوری که داشت به این سوال فکر می کرد به راه خودش ادامه داد.

دیگه  بالا پایین نمی پرید !!

دیگه به همه سلام نمی کرد!!

به سوال درخت فکر می کرد!

تو همین فکرها بود که یک کسی از کنارش رد شد و گفت سلام!

و قوالالامبا زیر لب جوابش رو داد.

بعد از چند قدم برگشت و با تعجب به پشتش نگاه کرد و پرسید چرا اینقدر خوشحال بود؟؟

 

نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |

سیب سه شنبه هفتم مهر 1388 8:54

" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |

انتظار پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 8:41
سلام

قوالالامبا خیلی خسته بود!! یه گوشه واسه خودش نشسته بود و داشت سوالات مختلف رو توی ذهنش مرور می کرد.

چرا باید این جوری باشه ؟

ارزش زندگی چقدره که باید اینجوری بشه ؟

مگه ما چقدر زنده هستیم؟

اصلاْ واسه چی زنده هستیم؟

خیلی حالش بد بود کلی فکر منفی توی ذهنش چرخ می زد.

می گفت برم جایی که هیچکس منو نشناسه !! نه برم جایی که هیچکس نباشه !!! یاد اون روزی افتاد که وارد گوالالامبا شده بود. هنوز هم یادش نیست از کجا اومده و برای چی اومده ولی الان دلش می خواست بره !!! قوالالامبا خسته شده

هیچ کس حاضر نیست به خاطر خودش هم که شده فکر کنه ببینه بقیه دارند براش چیکار می کنند!!!

هر کسی هر کاری کنه فکر می کنیم وظیفه اونه و اگر روزی اون کار رو نکنه حسابی از دستش ناراحت می شیم !!! اصلا کی گفته کسی نسبت به کس دیگه وظیفه ای داره؟؟؟

هر کسی زندگی خودش رو داره. اگر کسی کاری واسه کسی انجام می ده داره لطف می کنه پس باید قدرش رو بدونیم نه اینکه منتظر باشیم یک روز یا حتی یک لحظه به محض اینکه اون لطف رو در حقمون نکرد بزنیم همه چیز رو داغون کنیم.

قوالالامبا حسابی تو خودش بود. سرش درد می کرد و سوالات همیطوری پشت سر هم توی ذهنش بالا پایین می شدند ولی هیچکدوم جوابی نداشتند!!

نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |

نا همواری یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 7:28
سلام

هم شادم و هم غمگین

شادم که اولین کتابم چاپ شده و غمگینم که کارم عوض شده.

دیروز در امتحان زبان سوالی از من پرسیده شد که پاسخم مثبت بود. از من پرسیدن سفر کردن رو دوست داری؟

و علت این دوست داشتن رو مواجهه با خطرات و سختی ها عنوان کردم!! به نظر استاد احمقانه بود!! یعنی می شه شخصی دوست داشته باشه سختی بکشه ؟؟

خوب وقتی براش توضیح دادم که سختی ها فرصتی است برای یادگیری بحث رو ادامه نداد و به سراغ نفر بعدی رفت!!

شاید جوابم به نظرش احمقانه تر از جواب قبلی بود و توی دلش گفت:

Where are you living?!!!!

نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |

سنگ بالای رودخونه دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 9:48

هميشه همه چيزهايي كه دوست داريم با هم نيستند. وقتي يك چيزي رو كه خيلي دوست داشتي داشته باشي به دست مياري مي بيني كه چيزهاي ديگه اي رو كه دوست داشتي از دست دادي!!

آقا موشه يك اخلاقي داره كه هر وقت مي فهمه  گوالالامبا از چيزي خوشش مي آد سعي مي كرد اون چيز رو از قوالالامبا بگيره!! مثلاً قوالالامبا خيلي دوست داشت كتاب بخونه ولي از وقتي اين موضوع رو به آقا موشه گفته بود حتي همون يك صفحه كتاب پينوكيو رو هم  ازش گرفته بود يا اين كه آوردن آب از بالاي رودخونه آخه  يكي كارهايي كه قوالالامبا هر روز بايد انجام بده آوردن آب از رودخونه است. قوالالامبا خيلي دوست داره از بالاي رودخونه آب بياره دليلش رو هم نمي دونه !!! يك روز كه اين موضوع رو به آقا موشه گفت از فرداش آقا موشه مجبورش كرد از پايين رودخونه آب بياره !!

الان چند وقتي هست كه قوالالامبا نتونسته بره بالاي رودخونه. دم دماي غروب كه مي شه مي شينه جلوي كلبه و زل مي زنه به سنگي كه اون اوايل از قسمت بالاي رودخونه پيدا كرده بود. سنگ شكل خاصي نداشت فقط ياد بالاي رودخونه رو زنده مي كرد. نگاه كردن به سنگ در هنگام غروب يكي از بهترين لحظات زندگي قوالالامبا بود. به نظر قوالالامبا  سنگ بالاي رودخونه در اون لحظه ها درخشش خاصي داشت و حس عجيبي به قوالالامبا مي داد و اون اين حس رو خيلي دوست داشت. هميشه از خودش مي پرسيد چرا اين سنگ بقيه روز اين حس رو ايجاد نمي كنه ؟!! آخه بعضي وقتها در طول روز سنگ رو نگاه مي كرد و هيچ حس خاصي پيدا نمي كرد و سنگ يك سنگ معمولي بود حتي بعضي وقتها از اينكه اين سنگ هميشه با اون بود به خودش شكايت مي كرد!!

يك روز آقا موشه قوالالامبا رو صدا زد و بهش گفت:

مي خواهم كاري رو بهت بسپرم كه انجام بدي و فكر مي كند از اون كار خوشت بياد!!

قوالالامبا هيجان زده پرسيد چه كاري ؟ من چيكار بايد انجام بدم؟

آقا موشه جواب داد از امروز مي توني كتاب بخوني و حتي تمرين نوشتن بكني!!! فقط يه شرط داره !!

قوالالامبا اونقدر خوندن و نوشتن رو دوست داشت كه بدون درنگ گفت هر شرطي باشه قبول مي كنم!!

آقا موشه هم از وضعيت استفاده كرد و گفت از امروز از يك ساعت قبل از غروب وقتي من دارم چرت دم غروبم رو مي زنم اجازه داري دفتر خاطرات من رو بخوني و از روشون بنويسي!!!

قوالالامبا تا اسم غروب رو شنيد ياد سنگ و بالاي رودخونه افتاد. خوندن و نوشتن رو دوست داشت براش مهم نبود چي مي خونه يا مي نويسه.

الان خيلي وقته اون حس قشنگ كه دم غروب با سنگ بالاي رودخونه مي اومد سراغش ديگه نمي ياد و دم غروب كار قوالالامبا شده نسخه برداري از كتاب خاطرات آقا موشه.

نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |

امید به خستگی سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 8:51
باید می نوشتم

لحظه به لحظه شعله های نیاز بیشتر می شد! قدرت بی پایان حیات ناظری بیش نبود بر شعله های نیاز ......

ای بابا !! اومدم یک کمی بنویسم خالی بشم ولی انگار این نوشتن چاره کار نیست که کلمات خود منشا نیازند و کی قادرند نیاز را برطرف کنند.

همون قدرت بی پایان حیات که تنها ناظر خستگی است با کمی اغماض کلمه یا واژه ای بیش نیست و واژه ها توان یاری ندارند.

دارم چرند و پرند می نویسم نه؟!! نه بابا اون رو هم نمی تونم بنویسم که اگر می نوشتم اثری جاودان می شد.

می تونم مهمونتون کنم به یک قطعه کوتاه شاید با تصور خواندن این قطعه توسط شما کمی از خستگی جای خود را به امید بدهد.

 

بازهم در تلاش گفتن عشق در واژه ها مفقود شدم

درد عشق بي واژگي نيست

اين واژه ها با عشق بيگانه اند

فهميدن يك آشنا از زبان بيگانگان ممكن است؟

يك تلاش بيهوده ، گفتن عشق از زبان واژه

 

نوشته شده توسط حسين  | لینک ثابت |