تبليغاتX
گوالالامبا

گوالالامبا

تیک و تاک ساعت عمر

سلام

بعضی وقتها دلم می شکنه وقتی می بینم کسی اینجا رو نخونده شاید هم فکر می کنم که نخونده یا فکر می کنم که دلم شکسته!!

به هر حال من می نویسم واسه دلم که نشکنه

قوالالامبا خیلی کلافه بود چندین و چند سوال تو ذهنش وول می خوردند و نمی دونست کدوم رو باید از کی بپرسه اصلاْ نمی دونست چطوری بپرسه. خاطرات زیادی نداشت ولی بعضی وقتها توی رویاهاش چیزهای غریبی می دید که تا مدتها ذهنش رو مشغول می کرد.

چاره ای نداشت و سراغ آقا موشه رفت و گفت سوال بپرسم؟ آقا موشه که مثل همیشه توی چرت بود یه چشمی بهش نگاه کرد و گفت اول برو یه لیوان آب واسه من بیار بعد بیا ببینم چی می گی!!

قوالالامبا رفت و یک لیوان آب آورد. آقا موشه گفت خوب چی گفتی؟ قوالالامبا گفت می تونم سوال بپرسم؟ آقا موشه جواب داد نه !!! اگه سوال داری بیا این کتاب رو بخون و کتابی که توی دستش بود داد به قوالالامبا و گفت یادت باشه از اولش بخونی!!

قوالالامبا اولش یه ذره ناراحت شد ولی فکر کرد خوب حتماْ آقا موشه فهمیده که اوون چی میخواد بپرسه واسه همین تاکید داره که از اولش بخونم!! کتاب رو گرفت و شروع کرد به خوندن. یکی بود یکی نبود پیرمرد عروسک سازی بود به نام پدر ژپتو.....

داستان رو خوند تا رسید به جایی که پینوکیو درست شده بود. اولین شبی که پینوکیو توی خونه جدیدش خوابیده بود. وسطهای شب از خواب بیدار شد و به شدت احساس تشنگی می کرد ولی نمی دونست چه کاری باید انجام بده. پدر ژپتو از خستگی زیاد خواب خواب بود.

پینو کیو فکر کرد اگه پدر ژپتو رو بیدار کنه اوون عصبانی می شه و شاید هم ناراحت بشه. خودش هم بلد نبود که بره آب بیاره سرش رو دوباره روی بالش گذاشت و با همین فکرها تشنه به خواب رفت. پدر ژپتو که توی خواب عمیقی بود توب خواب یک رویای قشنگ می دید و بعدها دعا میکرد ای کاش این رویا واقعیت داشت. توی خواب پدر ژپتو دید که پینوکیو از خواب بیدار شده و به شدت تشنه است. توی خواب دید که پینوکیو پدر ژپتو رو از خواب بیدار کرد و ازش آب خواست و بازهم توی خواب دید که از خواب بیدار شده ( با اینکه خیلی خسته بود) و رفته برای پینوکیو آب آورده لحظه ای که پینو کیو آب رو می خورد بهترین لحظه زندگی پدر ژپتو بود.

قوالالامبا کتاب رو بست و رفت یک لیوان آب خورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:16  توسط حسين  | 

سلام

امروز صبح تو تاکسی کمی شعر خوندم

++++

غروب بود.

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.

مسافر آمده بود.

****

شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت

همین.

******

حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا ست.

خلاصه یاد قوالالامبا افتادم و رفتم سراغش دیدم همون کتاب شعری رو که من می خوندم بست و گذاشت لابه لای کتابها و به شمارش ادامه داد!! توی ذهنش داشت با سوالهاش ور می رفت اینبار من هم نفهمیدم چه سوالهایی توی ذهنش بود!!!

برگشت و کتاب رو دوباره برداشت و یه نگاهی بهش انداخت. خیلی دوست داشت کتاب رو بخونه ولی می ترسید آقا موشه سر برسه و دوباره تنبیه بشه. آخه آقا موشه گفته بود بدون اجازه اون حق نداره کتابها رو بخونه و فقط کتابهایی رو که آقا موشه می گه می تونه مطالعه کنه.

قوالالامبا از اینکه آقا موشه به فکر اونه و مراقبه که مطالب ناجور نخونه خوشحال بود ولی خوب دوست داشت کتابهای بیشتری بخونه. رفت سراغ آقا موشه و گفت:

من دوست دارم از کتابهای تو کتابخونه استفاده کنم و اونها رو بخونم.

آقا موشه گفت : آفرین خیلی خوبه که دوست داری مطالعه کنی و یادبگیری. تو آزادی هر کتابی که دوست داری بخونی فقط قبلش اونرو به من نشون بده ببینم مناسب هست یا نه!!

قوالالامبا که سر از پا نمی شناخت رفت و کتاب شعر رو آورد و گفت م یتونم اینرو بخونم؟

آقا موشه خیلی جدی و عصبانی گفت : مگه نگفتم بدون اجازه من حق نداری از کتابخونه کتاب برداری!!

اوون کتاب رو بگذار سر جاش و بیا این کتاب رو بخون. و کتاب توی دستش رو به طرف قوالالامبا گرفت.

قوالالامبا کتاب رو گرفت و شروع به ورق زدن کرد ( لازم به گفتن نیست که کتاب همون کتاب پینوکیو بود) آقا موشه فریاد زد چند بار باید بگم همیشه کتاب رو از اولش بخون

و قوالالامبا دوباره شروع کرد به خوندن کتاب از اول اولش.

نام کتاب : پینوکیو

نویسنده :كارلو كولودي

....

بعدش هم مقدمه رو خوند و رفت سراغ داستان که چند بار این قسمتها رو خونده بود دوست داشت زودتر برسه به اونجایی که نخونده بود. ( تا حالا چند بار آقا موشه این کتاب رو داده بود که بخونه و هر بار وسط داستان اون رو پس گرفته بود.)

داستان رو ادامه داد تا اونجا که پدر ژپتو پینوکیو رو می سازه و خیلی دوست داشت بقیه داستان رو بخونه که آقا موشه صداش زد و گفت بدو بیا اینجا کارت دارم.

قوالالامبا گفت تازه رسیدم به همونجایی که دفعه قبل رسیدم!!

آقا موشه گفت بیا یه کار مهمتر دارم بیا بعداْ می خونی

و قوالالامبا مجبور شد دوباره داستان رو رها کنه و بره.

من هم داستان رو رها می کنم که برم چون دیدم بعضی از نوشته هام تو وبلاگم نیست!!! برم ببینم کجاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:58  توسط حسين  | 

سلام

خیلی از قوالالامبا غافل شدم!!

می دونید که قوالالامبا یه مار کوچیکه که به سرزمین گوالالامبا می یاد و طی ماجرایی با آقاموشه همخونه می شه. آقا موشه یک معلم بازنشسته است که کلی کتاب داره و بیشتر وقتش رو روی صندلی راک به استراحت می گذرونه که همیشه یک کتاب رو به دست داره که نشون بده اهل مطالعه است.

قوالالامبا خیلی سوال تو ذهنش بوجود می آید ولی حتی نمی دونه که این سوالها رو چطوری باید بپرسه!! یکبار هم که سوالش رو پرسید آقا موشه همون کتاب همیشگی رو داد که جوابشو پیدا کنه.

اون کتاب کتاب پینو کیو بود و دست بر قضا جواب قوالالامبا رو هم بهش داد ولی آقا موشه کتاب رو به بهونه ای ازش گرفت و دیگه نتونست ادامه داستان رو بخونه.

راستش الان یادم نمی یاد که تا کجای کتاب رو خونده ولی می دونم تا اونجا بود که پینوکیو توسط پدر ژپتو درست شد.

این وسطها هم داستانهایی واسه قوالالامبا و آقا موشه تعریف کردم که دستتون بیاد اونجا کجاست و فکر نکنید اونجا اینجاست!!

حالا یک کمی داستان رو پیش می بریم.

از اون روزهایی بود که قوالالامبا خیلی خسته شده بود چند بار کتابخونه رو از بالا به پایین و از پایین به بالا رفته بود و تمام کتابها رو هم شمرده بود ولی آقا موشه می گفت نه! بازم بشمر درست نشمردی!!!!!

قوالالامبا که فکر می کرد حتماْ اشکالی تو کارش هست دوباره می رفت سراغ کتابخونه و شروع می کرد به شمردن با هر عددی که به تعداد کتابها اضافه می شد یه سوال جدید تو ذهنش شکل می گرفت!! 

مهمترین سوالش سر ۱ درست شد : چرا یک؟ چرا من یکی هستم؟ چرا آقا موشه یکیه؟ چرا گوالالامبا یکیه؟

به ۱۰ که رسید پرسید ۱۰؟ مطمئن بود که ۱۰ یه سوال بزرگ تو ذهنش باید ایجاد کنه ولی چیزی یادش نمی اومد!!!!!

سوالها خیلی اذیتش می کردند و بالاخره رفت پیش آقا موشه و گفت چرا همیشه بعد از هر عددی یه عدد دیگه هست؟!!

آقا موشه هم مثل همه معلمها تو لابه لای خواب و بیداری مثل اکثر معلمها نگاهی بهش کرد و کتابی که دستش بود به قوالالامبا داد.

کتاب همون کتاب پینو کیو بود. قوالالامبا به سرعت ورق زد تا برسه به همون جایی که دفعه قبل بهش رسیده بود که آقا موشه گفت مگه جواب سوالت رو نمی خواهی ؟ و بدون اینکه منتظر جواب قوالالامبا بشه ادامه داد از اولش بخون!!!

و قوالالامبا شروع کرد به خوندن " یکی بود یکی نبود ..." رسید به اونجا که پدر ژپتو تکه چوبی رو برداشت تا مثل همیشه یک عروسک بسازه

ژپتو وقتی تکه چوب رو بر می داشت گفت تو هم مثل قبلی و اون هم مثل قبل خودش. اون تکه چوبهایی هم که بعد از تو می آیند مثل تو. عجب زندگی یکنواختی !! و شروع کرد به تراشیدن چوب.

با هر ضربه نگاهی به عروسکهای ساخته شده می کرد و با ضربه بعد به چوب هایی  که منتظر تراشیده شدن گوشه کارگاه افتاده بودند.( با خودش گفت کدوم چوب همون عروسکی می شه که باید بشه؟) سر عروسک که تموم شد بلند شد و به آهستگی چند قدم توی کارگاه راه رفت و از پنجره بیرون رو نگاه کرد.

آقا موشه از روی صندلیش بلند شد و کتاب رو از قوالالامبا گرفت و گفت برو کتابهای کتابخونه رو بشمار زود باش!!! قوالالامبا که گیج شده بود رفت سراغ کتابها و شروع کرد به شمردن. کتابها رو به شکل تکه چوبهایی می دید که بعد از شمردن شکل عروسک می شدند!!! به ۱۰ که رسید برگشت و عروسکها رو نگاه کرد و گفت پینوکیو شماره چنده؟ دوباره یه نگاهی کرد وقتی مطمئن شد پینوکیو توی ۱۰ تای اول نیست به شمارش ادامه داد. حالا می دونست چرا همیشه بعد از هر عددی یک عدد دیگه هست!

 پی نوشت ( به سبک بعضی وبلاگها ) :

دوست دارم بدونم چقدر تونستم منظورم رو بگم

لطفا نظر بدید و برداشتتون رو از داستان بالا بگید

تو پست بعدی منظورم رو می گم که چی بود

 

پی نوشت دوم که باید اول می آوردمش:

آب زنید راه را هین که نگار می​رسدراه دهید یار را آن مه ده چهار راچاک شدست آسمان غلغله ایست در جهانرونق باغ می​رسد چشم و چراغ می​رسدتیر روانه می​رود سوی نشانه می​رودباغ سلام می​کند سرو قیام می​کندخلوتیان آسمان تا چه شراب می​خورندچون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

 

مژده دهید باغ را بوی بهار می​رسدکز رخ نوربخش او نور نثار می​رسدعنبر و مشک می​دمد سنجق یار می​رسدغم به کناره می​رود مه به کنار می​رسدما چه نشسته​ایم پس شه ز شکار می​رسدسبزه پیاده می​رود غنچه سوار می​رسدروح خراب و مست شد عقل خمار می​رسدزان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می​رسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:19  توسط حسين  | 

از خونه دارم آپ می کنم خیلی سخته چون خیلی کنده امیدوارم نپره!!

این شعر به سبک خودمه دوستش دارم

گفتي برو

گفتي برو ؟ باشه مي رم

ولي قبل رفتنم بايد بگم

بايد بگم چرا مي رم

نه اينكه تو بگي

نه اينكه من بخوام

مي خوام بگم اگه مي رم

اگه دارم به حرفت گوش مي كنم

دارم با تو عشق بازي ميكنم

راستش اگه بخواي،   من مي رم

ميل رفتن كه ندارم

ولي چيكار كنم داري ميگي:

" دوستت ندارم !"

راستي راستي من برم؟

خسته شدي از دلم؟

باشه عزيز چون تو مي خواي، منم مي رم

ولي بايد دليلشم بگم

نمي دونم چه طور بگم

بايد ديگه فهميده باشي

اگه مي گم مي رم

اگه به حرفت گوش مي كنم

برخلاف ميل باطنم

فقط يه حرفو مي خوام ثابت بكنم

اونم اينه :" دوستت دارم"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:54  توسط حسين  | 

از دست اینترنت !!

بازم کلی نوشتم ولی پرید همیشه وقتی اینطوری می شه می گم دفعه بعد اول ذخيره مي كنم بعد آپ ولي بازهم دارم بدون ذخيره آپ مي كنم!!!

اين داستان خودمه و داستان خيلي از شما ها

سر كلاس درس توي مدرسه

احتمالاً از بغل دستيتون زياد خوشتون نمي ياد

روز گرميه و معلم داره واسه خودش درس مي ده!!

كتابهاتون رو باز كرديد و وانمود مي كنيد داريد گوش مي كنيد.

حوصلتون سر مي ره و هر چقدر حوصله بيشتر سر مي ره شيطنت بيشتر گل مي كنه!!

توي يك فرصت مناسب جاي كتاب خودتون و كتاب بغل دستيتون رو عوض مي كنيد!!!

اول مطمئن مي شيد كه متوجه نشده

بعد يه خط كوچيك گوشه كتاب جلوي بغل دستيتون مي كشيد!!!!

بغل دستيتون به قصد تلافي احتمالاً يكي از صفحات كتاب مقابل شما را ناخوانا مي كنه

شما يه خط ديگه روي كتاب مقابل بغل دستيتون مي كشيد و حتي ممكنه يه گوششو پاره كنيد!!

اونوقت ممكنه دوستتون مجبور بشه يه كتاب ديگه تهيه كنه !!!

ولي ماجرا جور ديگه اي تموم مي شه

كار به معلم و پاي تخته و ناظم و دفتر و انظباط مي كشه و احتمالاً اين شما هستيد كه كتاب تون رو از دست مي ديد!!!

از اون روزها چيز زيادي يادم نيست به جز همين لحظه ها و همين قصه ها كه الان بعضي وقتها نقل محفل دوستانمونه و چقدر شادي بخش اين روزها است.

كاش اون روزها سر كلاس بيشتر حوصلم سر مي رفت اون وقت الان دوستان بيشتري رو يادم ميومد و مطلب بيشتري داشتم بنويسم.

يه پيشنهاد

داستان بالا رو برعكس بخونيد يعني جاي خودتون و بغل دستيتون رو عوض كنيد شايد ماجرا جور ديگه اي تعريف بشه!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:5  توسط حسين  | 

واي كه دلم چقدر تنگ نوشتنه!! نمي دونم شايد هم دل تنگ چيز ديگه اي هستم و نوشتن بهانه است.

چند روزي هست قوالالامبا توي ذهنم دنبال جاي پارك مي گرده ولي هنوز پيدا نكرده خودش هم مي دونه كه بيش تر از چند لحظه نمي تونه پارك كنه و بايد داستان جديد قصه جديد و روزگار جديدي رو آغاز كنه و دنبال جاي پارك جديدي بگرده!!

هرگز نفهميدم چرا اينطوريه !! داستان امروز ربطي به قسمت اولي كه نوشتم نداره!! يه جا پارك كوچيك و موقته.

قوالالامبا هوس كرده بود بره گردش .  با انجام دادن كلي كارهاي اضافي براي آقا موشه بالاخره موفق شد اجازه بيرون رفتن رو كسب كنه البته كاملاً اتفاقي اين اجازه صادر شد. آقا موشه مريض شده بود و نياز به يك داروي گياهي داشت كه اطراف درياچه پيدا مي شد و قوالالامبا مامور شد بره و اوون گياه رو بياره و اينجوري شد كه آقا موشه اجازه داد قوالالامبا بياد بيرون.

خوب طبق معمول تمام مسيرهايي كه قوالالامبا توي گوالالامبا مي تونست بره فقط و فقط همون يك مسيري بود كه بود يا حداقل فكر مي كرد كه فقط همونه شايد هم حداكثر اينجوري فكر مي كرد!!

قوالالامبا داشت به سوالهايي كه توي ذهنش بود فكر مي كرد كه يك دفعه  متوجه دو تا سبد خيلي خوشگل و پر از گلهاي قشنگ شد.

-         اين گلها و اين دو تا سبد كه كاملاً شبيه هم هستند مال كيه؟

-     واي ! چقدر بايد زحمت كشيده باشي كه اين گلها رو جمع كني ؟

-     اين گلها خيلي قشنگن!

تو همين فكرها بود كه صدايي اونو به خودش آورد. اون مي گفت:

-         خيلي خسته شديم تا اين همه گل رو جمع كرديم

-         فكر كنم گلهاي من بيشتر از مال اوون باشه

-         آره اين سبد منه اين گوشش يه علامت داره

-         كاش مي تونستم نصف گلهاي اونو واسه خودم بردارم

-         ( فكري به سرش زد و جاي سبدها رو عوض كرد) حالا شايد بتونم صاحب نصف گلهاش بشم

دوستش اومد و كنار سبد خودش ( كه در واقع سبد خودش نبود ) نشست. دستي به گلها زد و گفت:  امروز خيلي خسته شديم ولي گلهاي خوبي جمع كرديم

دوستش گفت : من يه پيشنهاد دارم

-         چه پيشنهادي؟

-         يه معامله

-         چي؟

-         يكي از اين دو تا رو انتخاب كن 1- يا نصف گلهاي اون سبد رو بريزيم تو اين يكي 2- يا نصف گلهاي اين سبد رو بريزيم تو اوون يكي  و هر كسي صاحب كل گلهاي سبد خودش باشه

دوستش از اين پيشنهاد تعجب كرده بود كمي فكر كرد و گفت :

-         من پيشنهاد اول رو قبول مي كنم ولي به يك شرط!

-         چه شرطي؟

-         من نصف گلهاي خودم رو مي دم به تو و مي ريزم تو اوون سبد به شرطي اينكه بزاري تا خوونه من اوون سبد رو حمل كنم

-         چرا اين شرط رو مي زاري ؟ حتما مي خواهي توي راه از گلهاي من برداري؟

-         نه ! چون وقتي نصف اين گلها رو بريزيم توي اوون سبد ، سبد تو خيلي سنگين مي شه و ممكنه براي بردنش به خوونه اذيت بشي!!!!

 

قوالالامبا رفت توي فكر و از اوون دو تا دوست دور شد . دورتر و دورتر و همين طوري كه دور مي شد با خودش مي گفت:

- سبد گل یه دوست هرچی پر تر باشه قشنگتره؟

- واسه پر کردن سبد خودت باید گل توی سبد دوستت بریزی؟

- چطوری می شه سبد گل یک دوست رو پر کرد و صاحب همه گلها شد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:27  توسط حسين  | 

سلام

ممنونم که به گوالالامبا سر می زنید.

آپ کردم چون به یه دوست عزیز قول داده بودم امروز آپ کنم.

قوالالامبا رو که یادتون هست؟! کلی سوال داره که کسی جوابشو نمی ده. شروع کرده به سواد یاد گرفتن اونهم از روی تنها کتابی که اجازه داره دست بزنه. همون کتابی که هر روز آقا موشه ادای خوندنش رو در میاره!! بابا یادتون رفته ها کتاب پینوکیو بود دیگه!!

این دفعه اگه یادتون بره دیگه .. دیگه چی؟ نمی دونم خودتون یه کاری بکنید اصلاْ به من چه که شما یادتون می ره!!

خوب قوالالامبا که هر روز صبح از خواب پا می شد مجبور بود کل کتابهای کتابخونه رو بشمره!! کل خونه رو تمیز کنه و کلی کارهای جور و واجور که آقا موشه مجبورش می کرد انجام بده. گاهی وقتها هم آقا موشه اجازه می داد قوالالامبا کاری رو انجام بده که خودش دوست داره به شرط اینکه اوون کاره همونی باشه که آقا موشه می گفت!!!

این روزهایی که می تونست کار مورد علاقه خودش رو انجام بده قوالالامبا واقعا خوشحال و سر حال بود- بالا پایین می پرید- شادی می کرد- صداهای عجیب غریب از خودش در می آورد و خلاصه هر کاری که نشون بده که شاده. اوایل اینجوری نبود ولی یه روز آقا موشه بهش گفت که این جور روزها باید خوشحال باشه و خوشحالی کنه و آخرش هم گفته بود اگه خوشحالی نکنه تنبیه می شه!! و قوالالامبا هم از اوون روز به بعد توی این روزها خیلی خوشحالی می کرد و بعد از یه مدت از خوشحالی خودش لذت هم می برد!

یه روز از همون روزها !! کدوم روزها؟! از همون روزها که قرار بود قوالالامبا همون کاری رو انجام بده که دوست داره!!

معمولاْ آقا موشه چند تا کار رو می گفت و قوالالامبا باید اونی رو که دوست داشت انتخاب می کرد. آقا موشه گفت یکی از اینها رو انتخاب کن:

۱- آب آوردن از دریاچه

۲- از دریاچه آب آوردن

۳- تامین آب از دریاچه

۴- رفتن به دریاچه برای آب آوردن

۵- آوردن آب از دریاچه

قوالالامبا واقعاْ نمی دونست کدوم رو دوست داره به نظرش همه این کارها یکی بود!!! به هر حال مجبور بود یکی رو انتخاب کنه!!

وقتی داشت می رفت کاری رو که دوست داره انجام بده توی راه خوب به اطرافش نگاه می کرد شاید بتونه منظره جدیدی ببینه ولی راه همون راه همیشگی بود بدون حتی کوچکترین تغییری!! حتی صدای پرنده ها هم مثل همیشه بود و قوالالامبا سعی کرد مثل اونها آواز بخونه و لی لی کنان ( نمی دونم یه مار چطوری می تونه لی لی کنه ولی به جوونه آقا موشه این کارو کرد) رفت که از دریاچه آب بیاره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:37  توسط حسين  | 

قوالالامبا یه روز خیلی خسته بود تا سرش رو گذاشت رو بالش رفت تو عالم رویا تو عالم زیبای خواب عاشق شده بود یا عادت کرده بود یا هر چیز دیگه نمی دونم

صبح ها عادت کرده بود بره دور و بر دریاچه خزیدنی بکنه و لذتی ببره. یک روزی از همین روزهای قشنگ صدایی شنیده بود که دلش رو لرزونده بود بعد هم که صاحب صدا رو دید دیگه نتونست فراموشش کنه. دیگه هر روز سر یک ساعت مشخص تو یه جای مشخص بود و اون کسی که نمی تونست دیدنش رو فراموش کنه سر همون ساعت در همون مکان حاضر بود تا حلقه های مهر و محبت رو به دست هم ببافند.

یه روز قوالالامبا می خواست خودش رو لوس کنه و کمی دیرتر سر قرار رفت وقتی رسید دید واقعاْ دیر رسیده کلی اطراف رو جستجو کرد تا اونی رو که نمی تونست دیدنش رو فراموش کنه پیدا کنه ولی دیر شده بود!!!

قوالالامبا خیلی دوست داشت می دیدش و ازش گله می کرد که چرا منتظرش نشده- اگه می تونست حتماْ براش یادداشت می گذاشت و روش می نوشت :

" ای کاش می دانستی دیدنت رو نمی تونم فراموش کنم"

قوالالامبا اونجا رو ترک کرد و توی راه این آهنگ رو زمزمه می کرد

بردی از یادم    دادی بر بادم      با یادت شادم

دل به تو دادم   بر دام افتادم      از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند                    ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز                    چشم من باشد براهت هنوز

چه شد آن همه پیمان   که از ان لب خندان    بشنیدم و هرگز      خبری نشد از آن

کی آیی به برم    ای شمع سحرم      در بزمم نفسی بنشین تاج سرم  تا از جان گذرم

پا به سرم نه     جان به تنم ده   چون به سر آمد    عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار غم        زان که من در دیار غم    گشته ام غمگسار غم

امید اهل وفا تویی     رفته راه خطا تویی           آفت جان ما تویی

بردی از یادم    دادی بر بادم      با یادت شادم    دل به تو دام  در دام افتادم   از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم ز بند ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد براهت هنوز.

قوالالامبا خیلی دلش می خواست روزهای دیگه هم سر همون ساعت بره سر همون مکان ولی بدون هیچ دلیلی منتظر بود تا اون کسی که نمی تونست فراموشش کنه بیاد دنبالش و به خاطر همین دیگه هیچوقت برای قدم زنی بیرون نرفت و سر هیچ ساعتی تو هیچ مکان مشخصی حاضر نشد.

اونی که قوالالامبا نمی تونست فراموشش کنه دقیقاْ تو همون روز هوس کرده بود خودش رو لوس کنه و پشت علفها مخفی شده بود و اون روز خودش رو نشون نداد. می خواست ببینه قوالالامبا چقدر دنبالش می گرده بعد از رفتن قوالالامبا هم تا خونه قوالالامبا دنبالش اومد ولی با خودش گفت فردا که دیدمش موضوع رو بهش می گم! فردا وقتی که تو همون ساعت تو همون مکان حاضر شد هرچی منتظر شد  خبری از قوالالامبا نشد و روزهای بعد و روزهای بعد هم خبری نشد و توی تمام این روزها تا در خونه قوالالامبا می اومد ولی نمی تونست در بزنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:41  توسط حسين  | 

دلتنگي زيباترين زجري است كه خدا آفريده

همه زيبا، همه رويا

ديدن يك لحظه زيبا در نگاه تو

خفتن دل در مستي مي ، آگاهي و هوشياري

ديدن مستانه تو

درياي بي ساحل، صحراي بي دل ،  دلتنگي من

ديدنِ تنهايي تو

خواب رويا، فرياد سكوت ،  بيداري من

سهم دنيا از ديدن تو

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:30  توسط حسين  | 

سلام

نجات پیدا کردم- فکر نمی کنم ارشمیدس وقتی قانون معروفش رو پیدا کرد اندازه من خوشحال شده باشه!! تونستم وبلاگ خودم رو ببینم خیلی خوبه ها مگه نه؟ دست این آقا مدیر بلاگفا درد نکنه که کار من رو راه انداخت.

این اهلیرضا همش میگه جواب قوالالامبا رو بدیم نه جواب آقا موشه رو!!

راستش ممدرضا قول داده یه دستگاه مخصوص وارد کنه که خودش جواب درست کنه دفعه قبل یه دونه آورد ولی یا چینیه یه منفی و مثبت اشتباه کرده بود به جای جواب سوال درست می شد!!!

راستش رو بخواهید یه روز قوالالامبای سرزمین گوالالامبا رفت گیر داد به آقا موشه که یالا جواب سوالهای من رو بده - یالا یالا- آقا موشه هم که کلافه شده بود الکی یه چیزی پروند و گفت همه جوابها تو همون کتابیه که هر روز دستمه!!! ( یادتون هست که همون کتاب پینوکیو)

قوالالامبا که از خوشحالی تو پوست خودش جا نمی شد شروع کرد به پوست انداختن - حالا پوست ننداز کی پوست بنداز- اینقدر پوست انداخت که تونست تو مسابقات المپیک مقام اول پوست اندازی در سنگین وزن رو به دست بیاره و بره تو دوبایالامبا واسه شرکتهای مشاور تبلیغات کنه و کلی قوق گیرش بیاد.

اصلاْ جنبه یادگیری نداشت دیدید؟ واسه همین دوباره یادش میارم که کلی سوال داره که جوابش رو نمی دونه. اینکار خیلی سخت بود آخه کی می یاد اینهمه قوق و قام قام و قیناش قیناش و ول کنه بیاد دنبال جواب سوال؟( قوق که می دونید چیه - قام قام هم از همونا که قوقدارا سوار می شن و قیناش قیناش هم چون غیر اخلاقیه توضیح نمیدم)

به هر حال چون من دارم می نویسم قبل از اینکه بتونه با پیشنهاد بی شرمانه من رو اغفال کنه برش گردوندم تو خونه آقا موشه که بشینه کتاب پینوکیو بخونه

به قول یکی از اساتید سخن " دیجه بسه خدافظ"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:33  توسط حسين  |