بعضی وقتها دلم می شکنه وقتی می بینم کسی اینجا رو نخونده شاید هم فکر می کنم که نخونده یا فکر می کنم که دلم شکسته!!
به هر حال من می نویسم واسه دلم که نشکنه
قوالالامبا خیلی کلافه بود چندین و چند سوال تو ذهنش وول می خوردند و نمی دونست کدوم رو باید از کی بپرسه اصلاْ نمی دونست چطوری بپرسه. خاطرات زیادی نداشت ولی بعضی وقتها توی رویاهاش چیزهای غریبی می دید که تا مدتها ذهنش رو مشغول می کرد.
چاره ای نداشت و سراغ آقا موشه رفت و گفت سوال بپرسم؟ آقا موشه که مثل همیشه توی چرت بود یه چشمی بهش نگاه کرد و گفت اول برو یه لیوان آب واسه من بیار بعد بیا ببینم چی می گی!!
قوالالامبا رفت و یک لیوان آب آورد. آقا موشه گفت خوب چی گفتی؟ قوالالامبا گفت می تونم سوال بپرسم؟ آقا موشه جواب داد نه !!! اگه سوال داری بیا این کتاب رو بخون و کتابی که توی دستش بود داد به قوالالامبا و گفت یادت باشه از اولش بخونی!!
قوالالامبا اولش یه ذره ناراحت شد ولی فکر کرد خوب حتماْ آقا موشه فهمیده که اوون چی میخواد بپرسه واسه همین تاکید داره که از اولش بخونم!! کتاب رو گرفت و شروع کرد به خوندن. یکی بود یکی نبود پیرمرد عروسک سازی بود به نام پدر ژپتو.....
داستان رو خوند تا رسید به جایی که پینوکیو درست شده بود. اولین شبی که پینوکیو توی خونه جدیدش خوابیده بود. وسطهای شب از خواب بیدار شد و به شدت احساس تشنگی می کرد ولی نمی دونست چه کاری باید انجام بده. پدر ژپتو از خستگی زیاد خواب خواب بود.
پینو کیو فکر کرد اگه پدر ژپتو رو بیدار کنه اوون عصبانی می شه و شاید هم ناراحت بشه. خودش هم بلد نبود که بره آب بیاره سرش رو دوباره روی بالش گذاشت و با همین فکرها تشنه به خواب رفت. پدر ژپتو که توی خواب عمیقی بود توب خواب یک رویای قشنگ می دید و بعدها دعا میکرد ای کاش این رویا واقعیت داشت. توی خواب پدر ژپتو دید که پینوکیو از خواب بیدار شده و به شدت تشنه است. توی خواب دید که پینوکیو پدر ژپتو رو از خواب بیدار کرد و ازش آب خواست و بازهم توی خواب دید که از خواب بیدار شده ( با اینکه خیلی خسته بود) و رفته برای پینوکیو آب آورده لحظه ای که پینو کیو آب رو می خورد بهترین لحظه زندگی پدر ژپتو بود.
قوالالامبا کتاب رو بست و رفت یک لیوان آب خورد.
